این عید هم بدون تو گذشت و ندیدمت. عید قربان آمد و تو نبودی ... عید غدیر آمد و تو نبودی..
ببین این دوست برای پدر چی نوشته .. من که وقتی خوندم اشک توی چشام حلقه زد:
حالا كه رفته اي
ساعتهاست كه به اين مي انديشم
كه چرا زنده ام
مگر نگفته بودم
بي تو مي ميرم
خدا يادش رفته است مرا بكشد
يا تو قرار است برگردي بابا
و این دوست عزیز چه خاطره ای از پدر بزرگوارش بازگوکرده:
پدرم ناشناخته بود برای من تا رفت ...
وقتی فهمیدم چقدردوستتش دارم که نبود ...
وقتی فهمیدم مرا دوست داشت که نبود و دانستم در طول مدتی که من یزد بودم از کتابهامو نگهداری میکرد ، گرد و خاکشان را میگرفت ، و جلدشان میکرد ، یادمه آخرین باری که به من زنگ زد : با نگرانی خاصی گفت " راستی کتاب مکانیک خاکت رو بدم به حمید ؟ و من گفتم بده ،، سه سال بعد ا زمرگش گوشه یک سررسید دیدم که نوشته بود : کتاب مهندسی مکانیکی خاک را حمید برده ، یادم باشد بیاورد ،،، از کتابخانه قاسم
پري خانم براي من نوشتند:
سلام؛ واقعا نميدونم چرا و چي بگم؟ من امروز دوباره لباس سياه پوشيدم چون ۲۵ آذر سال پدرمه. يك سال پيش، پدرم رو، همه وجود رو از دست دادم. هنوزم فكر مي كنم سفره، اما واقعا نيست. الان خيلي وقته تنها هستم. هيچ كس بابام نمي شه. من فقط ۱۸ سالمه و پدرم حتي نتونست رفتن من رو به دانشگاه ببينه. پدر من هميشه از لباس سياه بدش ميومد و ميگفت هميشه سفيد بپوش ، سفيد به معناي آرامش تا پدرت بخنده .
براي پدر من هم فاتحه بخونيد.
بارها سعي كردم براش بنويسم اما نشد. دلم نميومد ، الانم اگه نوشتم چون خونه پره و دلم پيش اونا نيست. اونا حس بدي بهم ميدن.
عجيبه كه همچين روزي و در همچين حالتي كه من دارم بايد وبلاگ شما رو ببينم .
اميدوارم روح پدر من و شما با فرشته ها محشور باشه.
من هم هنوز روز وداع با پدرم رو فراموش نكردم. هنوزم گاهي زنگ مي زنم خونه ميگم به بابا بگيد بياد دنبالم .
پدره منم تو يك روز سكته كرد و
رفت ... كجا ؟ نميدونم !!!
پري خانم. از ته دل اميدوارم فقط خدا به شما صبر بده و روح پدرتون رو هم شاد كنه. واقعا دل نوشته هاي دل نشيني داريد. واقعا حرفي كه از دل بر مياد به دل هم مي شينه ، خصوصا اينكه من و شما و صدها و هزاران نفر از دوستامون هم درديم.
من هم مثل شما تو روزهاي اول و روزهاي سالگرد وقتي اون شلوغي رو ميديدم و مي ديدم كه عده اي فقط براي خوردن ناهار و شام اومدن ، حالم از همه اونها بهم مي خورد.
باز هم خوش به حال شما كه دوباره داريد پيراهن سياه رو مي پوشيد.
من دقيقا يك سال نتونستم اين پيراهن منحوس رو از تنم در بيارم و در تموم اين مدت فكر مي كردم كه حتما :
"مشكي بايد رنگ عشق باشه" عشق به پدرم.
پدرم وقتي رفت ۱ ماه مونده بود به عروسي من. من چند روز قبلش گفته بودم كه دوست دارم براي شب دامادي پيرهن مشكي ، كت و شلوار مشكي و كفش مشكي بپوشم.
و نمي دونستم كه اين اتفاق خواهد افتاد و مجبور مي شم كه در روزي دامادي كه البته نه دامادي من كه سفر پدرم پيراهن مشكي بپوشم.
بازم به من سر بزنيد و حرفهاي دلتون ما رو بي بهره نذاريد.
خدايا چرا ؟ واقعا اين چه حكمتيه كه اين عزيزان رو از پيش ما مي بري ؟
واقعا، واقعا نمي شد كه ما رو به جاي اين موجودات دوست داشتني مي بردي؟ وقتي نوشته هاي اين دو خواهر محترم رو كه تازه ۵ ماهه پدر عزيزشون رو از دست دادن مي خونم واقعا دوست دارم زمين رو بشكافم و من بجاي تمام پدرهاي خوب روزگار زير خاك بخوابم ولي اين نازنين ها به دنيا برگردن.
آخه خدايا اونها فقط پدر و مادر نيستند ....
اونها يك كوه هستند. يه دنيا اعتماد به نفس و يه دريا اميدواري به آينده.
خدايا خودت مي دوني كه هنوزم وقتي به مشكلي بر مي خورم با يه نگاه به عكس پدرم دوباره اميدوار مي شم ، ولي حيف كه نيست تا از خودش راهنمايي بگيرم.
خواهرهاي عزيزم ، من يكسال تمام پيراهن مشكي رو از تنم در نياوردم و فقط صبح تا شب با ياد و خاطره پدر عزيزم سر كردم.
مي دونم الان داريد چي مي كشيد ... و هيچ كلامي قادر به التيام اين درد بزرگ نيست. ولي فقط مي تونم اين رو به شما بگم كه سعي كنيد به هر شكلي روح اون عزيز رو شاد كنيد و براي خدا بيامرزي بخريد. كاري نكنيد كه خدايي نكرده به خاطر رفتار و كردار شما كسي به روح اون عزيز بي احترامي كنه. و سعي كنيد كه جاي پدر مهربونتون رو براي مادرتون پر كنيد تا هيچوقت جاي خالي ايشون رو احساس نكنه.
روح همه پدرانمان شاد باد.


آدمك آخر دنیاست بخند...
آدمك مرگ همین جاست بخند...
دست خطی كه تو را عاشق كرد ،
شوخی كاغذی ماست بخند...
آدمك خر نشوی گریه كنی !!!!!!....
... كل دنیا سراب است بخند...
آن خدایی كه تو بزرگش خواندی ،
به خدا مثل تو تنهاست بخند !
بابا جون سلام
مي دونم كه خبر داري مامان از سوريه برگشته ...
ولي جات خيلي خالي بود كه مثل دفعه قبل كه مامان از مكه اومد براش گوسفند بكشي و اون هم وقتي از اتوبوس پياده شد با ديدن تو خستگي از تنش بيرون بره.
اين بار تمام اينكار ها رو ما انجام داديم ولي با غم دوري از تو.
راستي ، عمه بهمون گفت كه خوابت رو ديده و تو توي خواب بهش گفتي كه براي مامان گوسفند قرباني كنيم. ما هم مثل هميشه اطاعت كرديم.
باباي خوبم ، من تا ابد پشيمونم... به خاطر اون چند باري كه دانسته دلت رو شكستم و براي اونها چندين و چند باري كه ندانسته اين كار رو كردم.
يادته ؟؟؟ لحظه وداع رو ... !!! اون موقعي كه تو رو به پهلو توي قبر خوابونده بودند و گفتند آخرين خداحافظي رو بكنيم ؟؟؟ يادته ؟؟؟
من خوب يادمه . اول داداش با تو خداحافظي كرد. يادته بهت چي مي گفت ؟؟؟
داداش مي گفت : بابا من رو بخشيده باشي ها ... بخشيده باشي ها ...
من هم همين رو گفتم و اون داداش هم شايد همين رو گفت.
مثل هميشه ما ازت بك چيزي مي خواستيم ولي اين بار آخرين خواسته ما بود.
آخرين خواسته ما از تو طلب ببخشش بود بابا. يادته؟؟
خيلي دوست دارم بدونم ما رو بخشيدي ؟ دوست دارم فكر كنم كه اين كار رو كردي ، وگر نه ...
نمي دونم اگر ما رو نبخشيده باشي چكار بايد بكنم.
ولي اون لحظه اي كه روي قبرت دراز كشيدم و براي آخرين بار ريش هاي خاكستريت رو بوسيدم و بوئيدم ازت خواستم من رو ببخشي.
پدرم ، من رو بخشيدي ؟؟؟