تبليغاتX
بابا ... خدا يادش رفته است مرا بكشد ...
دل نوشته هاي من براي پدرم كه زود از دست دادمش. چيزهايي كه فرصت نشد براش بگم
سلام بابا
ديشب داشتم با عروست قدم ميزديم ...
بحثمون كشيد به بابا ها ... ميدوني كجا؟ دقيقا جلوي بيمارستاني كه آخرين بار با تو خداحافظي كرديم ...
يادته بابا ؟؟؟
من ياد اون لحظه آخر افتادم كه ازت فيلم و عكس گرفتم ... يادته ... بابا يادته همه مردم جمع شده بودند و ما رو نگاه ميكردن ؟
چقدر سخت بود اون لحظه جدايي ... هنوز هم هر وقت از جلو اون بيمارستان رد مي شم براي شادي روح قشنگ فاتحه ميخونم ....
اون روز رو كه ديگه نتونستم روي زانوهام بايستم رو يادته ... يادته توي پله هاي بيمارستان چطوري كله ام رو به ديوار كوبيدم به اميد اينكه از خواب بيدار بشم ؟؟؟؟
كله ام رو به ديوار كوبيدم كه شايد مغز من هم مثل قلب پر رنج تو بايسته ... ولي لعنتي نشد ...
چرا ؟؟ كاش من هم الان در آغوش تو خوابيده بودم ...
باباي گلم
نيستي كه بزرگ شدن نوه قشنگك و شيرنت رو ... احمد قشنگت رو كه زنده كننده اسم قشنگ توست ببيني.
نيستي كه هرموقع از خستگي، جلوي تلويزيون ميشيني كنترل رو برداري و كانال 33 رو بزني و VOA صداي آمريكا رو نگاه كني
بابا خوبم
هنوز هم وقتي دارم كانال عوض مي كنم و به كانال VOA مي رسم سريع اين كانال رو رد مي كنم
..
..
.
پدرم يادت گرامي و روح نازنينت شاد باد



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:45 توسط ..:: پسرت ::..

پدرم
دوست دارم مثل هر روز و هر ساعت كه تو كوچه و خيابون و محل كار و ... كه به يادت مي افتم فاتحه مي خونم ، برات بنويسم.
دوست دارم از دلتنگي هام و قصه هام برات بنويسم ولي ...
چطوري ميتونم خاطر قشنگت رو آذار بدم ... چرا بايد تو رو ناراحت كنم ؟ بذار كمي هم از خوشي ها برات بنويسم.
چند هفته  پيش عروسي ....
چند شب پيش رفته بوديم جشن ...
خدايا نمي تونم... چطوري از خوشي هاي دروغي بنويسم ... كدوم خوشي ؟؟؟ كدوم جشن ؟؟؟ خدايا خودت مي دوني كه هر جا مي رم ياد و خاطره بابا همرامه...
ايني كه ميخوام بگم رو مي دونم كه بابا ميدونه چون مطمئنم كه اونموقع كنارم بود ولي براي دوست هاي خوبم تعريف مي كنم
من  بعد از فوت بابا عروسي كردم ... باباي خوبم نبود تا كت و شلوار دامادي پسرش رو تنش كنه ... نبود تا وقتي از حموم دامادي در ميام ازم عكس و فيلم بگيره ... من تنها ، تنهاي تنها رفتم و تنهايي كت و شلوار دامادي رو پوشيدم ...
از وقتي كه كوچيك بودم هميشه هر وقت از حموم در ميومدم مامان بزرگم مي گفت: انشاءالله حموم دامادي .. همون مامان بزرگي كه دنياش قشنگترين دنياهاست ... ولي وقتي من حموم دامادي رفتم هيچ كس بهم تبريك نگفت....
وقتي سر سفره عقد نشستم اولين چيزي كه نگاهم بهش گره خورد عكس زيباي تو بود بابا ...
نمي دونم ؟؟؟؟ چرا وقتي عاقد داشت خطبه عقد رو مي خوند اصلا نتونستم جلوي اشكهام رو بگيرم ... مثل دختر ها فقط گريه مي كردم ... بخدا مثل الان كه دارم اين خطوط رو مي نويسم اون موقع هم نمي تونستم جلوي اشكام رو بگيرم و تا آخر فقط به ياد تو گريه مي كردم.
باباي خوبم ، جات خيلي خالي بود ،،،،، هر چند كه وجودت رو هميشه در كنارم حس مي كنم.
نمي دونم برات گفتم يا نه
داداش روز عيد قربان گير داده بود كه بريم سر خاك بابا ... بهش گفتم من نمي تونم بيام .... باورش نمي شد ...
تا اينكه چند روز پيش اتفاقي مسيرمون به اونطرفها افتاد... يكي از دوستهاي داداش مرده بود و داداش مي خواست بره توي مرده شور خونه ... من ولي نتونستم يك قدم هم بردارم و همون جا لبه جدول كنار خيابون نشستم و تا تونستم زجه زدم ... آخه تمام صحنه هايي كه اون روزي كه ميخواستيم تو رو از ماشين پايين بياريم و بشوريمت دوباره  مثل فيلم سينمايي جلوي چشمم اومد ....
خدايا به همه يتيم هاي عالم ... به همه دوستهاي خوبم كه تو اين مدت و در اينجا با هم آشنا شديم صبر بده تا بتونيم اين غم رو تحمل كنيم ...
خدايا سايه مادر هاي مهربانمون رو از سر ما برندار
خدايا .... من رو قبل از مادرم ببر ... بخدا ديگه اين يكي رو نيم تونم تحمل كنم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:1 توسط ..:: پسرت ::..

پدرم

این عید هم بدون تو گذشت و ندیدمت. عید قربان آمد و تو نبودی ... عید غدیر آمد و تو نبودی..

ببین این دوست برای پدر چی نوشته .. من که وقتی خوندم اشک توی چشام حلقه زد:

حالا كه رفته اي
ساعتهاست كه به اين مي انديشم
كه چرا زنده ام
مگر نگفته بودم
بي تو مي ميرم
خدا يادش رفته است مرا بكشد
يا تو قرار است برگردي بابا

و این دوست عزیز چه خاطره ای از پدر بزرگوارش بازگوکرده:

پدرم ناشناخته بود برای من تا رفت ...
وقتی فهمیدم چقدردوستتش دارم که نبود ...
وقتی فهمیدم مرا دوست داشت که نبود و دانستم در طول مدتی که من یزد بودم از کتابهامو نگهداری میکرد ، گرد و خاکشان را میگرفت ، و جلدشان میکرد ، یادمه آخرین باری که به من زنگ زد : با نگرانی خاصی گفت " راستی کتاب مکانیک خاکت رو بدم به حمید ؟ و من گفتم بده ،، سه سال بعد ا زمرگش گوشه یک سررسید دیدم که نوشته بود : کتاب مهندسی مکانیکی خاک را حمید برده ، یادم باشد بیاورد ،،، از کتابخانه قاسم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:26 توسط ..:: پسرت ::..

پري خانم براي من نوشتند:

سلام؛ واقعا نميدونم چرا و چي بگم؟ من امروز دوباره لباس سياه پوشيدم چون ۲۵ آذر سال پدرمه. يك سال پيش، پدرم رو، همه وجود رو از دست دادم. هنوزم فكر مي كنم سفره، اما واقعا نيست. الان خيلي  وقته تنها هستم. هيچ كس بابام نمي شه. من فقط ۱۸ سالمه و پدرم حتي نتونست رفتن من رو به دانشگاه ببينه. پدر من هميشه از لباس سياه بدش ميومد و ميگفت هميشه سفيد بپوش  ، سفيد به معناي آرامش تا پدرت بخنده .

براي پدر من هم فاتحه بخونيد.

بارها سعي كردم براش بنويسم اما نشد. دلم نميومد ، الانم اگه نوشتم چون خونه پره و دلم پيش اونا نيست. اونا حس بدي بهم ميدن.

عجيبه كه همچين روزي و در همچين حالتي كه من دارم بايد وبلاگ شما رو ببينم .

اميدوارم روح پدر من و شما با فرشته ها محشور باشه.

من هم هنوز روز وداع با پدرم رو فراموش نكردم. هنوزم گاهي زنگ مي زنم خونه ميگم به بابا بگيد بياد دنبالم .

پدره منم تو يك روز سكته كرد و

رفت ... كجا ؟ نميدونم !!!

پري خانم. از ته دل اميدوارم فقط خدا به شما صبر بده و روح پدرتون رو هم شاد كنه. واقعا دل نوشته هاي دل نشيني داريد. واقعا حرفي كه از دل بر مياد به دل هم مي شينه ، خصوصا اينكه من و شما و صدها و هزاران نفر از دوستامون هم درديم.

من هم مثل شما تو روزهاي اول و روزهاي سالگرد وقتي اون شلوغي رو ميديدم و مي ديدم كه عده اي فقط براي خوردن ناهار و شام اومدن ، حالم از همه اونها بهم مي خورد.

باز هم خوش به حال شما كه دوباره داريد پيراهن سياه رو مي پوشيد.

من دقيقا يك سال نتونستم اين پيراهن منحوس رو از تنم در بيارم و در تموم اين مدت فكر مي كردم كه حتما :

"مشكي بايد رنگ عشق باشه" عشق به پدرم.

پدرم وقتي رفت ۱ ماه مونده بود به عروسي من. من چند روز قبلش گفته بودم كه دوست دارم براي شب دامادي پيرهن مشكي ، كت و شلوار مشكي و كفش مشكي بپوشم.

و نمي دونستم كه اين اتفاق خواهد افتاد و مجبور مي شم كه در روزي دامادي كه البته نه دامادي من كه سفر پدرم پيراهن مشكي بپوشم.

بازم به من سر بزنيد و حرفهاي دلتون ما رو بي بهره نذاريد.

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:38 توسط ..:: پسرت ::..

پدرم از تو متشکرم:

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي  

(با تشكر از آرام)
بابا، ديشب جات خالي بود ... من و بچه ها و نوه كوچولوي هم نامت كه هر روز داره شيرين تر از ريروز ميشه ، رفتيم خونه مامان بزرگ. كمي نشستيم. جات خالي 1 بستني زديم. همه گفتيم و خنديديم . ولي موقع رفتن 1 اتفاقي افتاد.
ميدوني چي شد ؟ مامان بزرگ چيزي بهم داد و بهم گفت: اينو بده به بابات. اول رفتم بهش بگم مامان بزرگ چي مي گي ؟ كدوم بابا؟ من كه ديگه بابا ندارم ...
ولي يهو يادم افتاد كه دنياي مامان بزرگ ، قشنگ ترين دنيا ست ...
همون دنيايي كه هيچ كس توش مريض نمي شه
هيچ كس توش سكته نمي كنه
و هيچ كس توش نمي ميره
ديشب دوباره ياد تو زنده شد و دنياي قشنگ مامان بزرگ جلوي چشمام نقش بست.
خوشحالم پدرم
خوشحالم كه تو هنوز هم زنده اي .... ولي كاش بجاي اينكه توي دنياي مامان بزرگ زنده باشي ... اينجا و پيش ما زنده بودي
پدرم ... هنوز هم جات خيلي خاليه



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:42 توسط ..:: پسرت ::..

خدايا چرا ؟ واقعا اين چه حكمتيه كه اين عزيزان رو از پيش ما مي بري ؟

واقعا، واقعا نمي شد كه ما رو به جاي اين موجودات دوست داشتني مي بردي؟ وقتي نوشته هاي اين دو خواهر محترم رو كه تازه ۵ ماهه پدر عزيزشون رو از دست دادن مي خونم واقعا دوست دارم زمين رو بشكافم و من بجاي تمام پدرهاي خوب روزگار زير خاك بخوابم ولي اين نازنين ها به دنيا برگردن.

آخه خدايا اونها فقط پدر و مادر نيستند ....

اونها يك كوه هستند. يه دنيا اعتماد به نفس و يه دريا اميدواري به آينده. 

خدايا خودت مي دوني كه هنوزم وقتي به مشكلي بر مي خورم با يه نگاه به عكس پدرم دوباره اميدوار مي شم ، ولي حيف كه نيست تا از خودش راهنمايي بگيرم.

خواهرهاي عزيزم ، من يكسال تمام پيراهن مشكي رو از تنم در نياوردم و فقط صبح تا شب با ياد و خاطره پدر عزيزم سر كردم.

مي دونم الان داريد چي مي كشيد ... و هيچ كلامي قادر به التيام اين درد بزرگ نيست. ولي فقط مي تونم اين رو به شما بگم كه سعي كنيد به هر شكلي روح اون عزيز رو شاد كنيد و براي خدا بيامرزي بخريد. كاري نكنيد كه خدايي نكرده به خاطر رفتار و كردار شما كسي به روح اون عزيز بي احترامي كنه. و سعي كنيد كه جاي پدر مهربونتون رو براي مادرتون پر كنيد تا هيچوقت جاي خالي ايشون رو احساس نكنه.

روح همه پدرانمان شاد باد. 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:38 توسط ..:: پسرت ::..

زهـجر روی تو دل را پــر از شـراره کنــم
زغصه های دلم ناله بی شماره کنم
چگونه وصف کنــم فصل بی تو ماندن را
دوباه غـربت دل را چسـان نظاره کنم
تو که سـرشک بهاری به دیده ای بنگـر
بهــار مـن از غمت گــریه بهــاره کنـم
نگو که صبر و شکیب است چاره غم تو
به زیر خاک سیه جستجوی چاره کنم
بیا که بی تو مرا مرگ،شهدشیرین است
چه حاجت است به دیدارش استخاره کنم
ـبه لجـه لجـه خون دلـم قســــم بــی تــو
زگـونه پــرده لبخند پـــاره پـــاره کنــم
دلــم شـکســته ،تنم خسته ،دیده ـبارانـی
تو بگو به کـدامین غمم اشــاره کنــم
من آن کبــــوتـر غـــربت نشــین تنهـــایم
که ناله های جگر سوز بر مناره کنــم
بیا که فرزند سرگشته ات جگر خون است
زعمق جان طلب روی آن ستاره کنـم

پدر خوبم امروز حالت چطوره؟ هنوز ما رو به ياد داري؟ تو كه هنوز كه نه بلكه هيچوقت از ياد و خاطره ما بيرو نمي ري. اين شعر رو براي تو پيدا كردم.
بابا مي بيني ... من تنها نيستم. خيلي از دوستايي كه به وبلاگ من سر مي زنن هم مثل من هستند و عزيزانشون رو از دست دادن. واقعا سخته .
باز من مردم و زن و فرزندي دارم كه در كنار من باشند. ولي اون عزيزي كه يك خانم تنهاست و تازه 5 ماهه كه دوري پدر رو تحمل مي كنه...
واقعا سخته. يا اون دوست گرامي . علي آقاي عزيز كه خود پدري سن و سال داره و نگران آينده خودشه.
پدرم تو چي بودي؟؟؟ به واقع تو رو فقط مي شه به پايه يك ساختمان عظيم تشبيه كرد. ساختماني كه تمام وزنش بر روي دوش هاي تو بود.
زندگي ما هم همينطور بود. كه با رفتن تو واقعا روزگار بر سر ما خراب شد.
پشت و پناهما رو از دست داديم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:49 توسط ..:: پسرت ::..




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:32 توسط ..:: پسرت ::..

آدمك آخر دنیاست بخند...

آدمك مرگ همین جاست بخند...

دست خطی كه تو را عاشق كرد ،

شوخی كاغذی ماست بخند...

آدمك خر نشوی گریه كنی !!!!!!....

... كل دنیا سراب است بخند...

آن خدایی كه تو بزرگش خواندی ،

به خدا مثل تو تنهاست بخند !

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:1 توسط ..:: پسرت ::..

بابا جون سلام

مي دونم كه خبر داري مامان از سوريه برگشته ...

ولي جات خيلي خالي بود كه مثل دفعه قبل كه مامان از مكه اومد براش گوسفند بكشي و اون هم وقتي از اتوبوس پياده شد با ديدن تو خستگي از تنش بيرون بره.

اين بار تمام اينكار ها رو ما انجام داديم ولي با غم دوري از تو.

راستي ، عمه بهمون گفت كه خوابت رو ديده و تو توي خواب بهش گفتي كه براي مامان گوسفند قرباني كنيم. ما هم مثل هميشه اطاعت كرديم.

باباي خوبم ، من تا ابد پشيمونم... به خاطر اون چند باري كه دانسته دلت رو شكستم و براي اونها چندين و چند باري كه ندانسته اين كار رو كردم.

يادته ؟؟؟ لحظه وداع رو ... !!! اون موقعي كه تو رو به پهلو توي قبر خوابونده بودند و گفتند آخرين خداحافظي رو بكنيم ؟؟؟ يادته ؟؟؟

من خوب يادمه . اول داداش با تو خداحافظي كرد. يادته بهت چي مي گفت ؟؟؟

داداش مي گفت : بابا من رو بخشيده باشي ها ... بخشيده باشي ها ...

من هم همين رو گفتم و اون داداش هم شايد همين رو گفت.

مثل هميشه ما ازت بك چيزي مي خواستيم ولي اين بار آخرين خواسته ما بود.

آخرين خواسته ما از تو طلب ببخشش بود بابا. يادته؟؟

خيلي دوست دارم بدونم ما رو بخشيدي ؟ دوست دارم فكر كنم كه اين كار رو كردي ، وگر نه ...

نمي دونم اگر ما رو نبخشيده باشي چكار بايد بكنم.

ولي اون لحظه اي كه روي قبرت دراز كشيدم و براي آخرين بار ريش هاي خاكستريت رو بوسيدم و بوئيدم ازت خواستم من رو ببخشي.

پدرم ، من رو بخشيدي ؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 7:35 توسط ..:: پسرت ::..